تبليغاتX
چکمه... مناظره درونی!!
i've got a pair of gohills boots...and i got fading roots
خوب چرا دیگه نمی نویسم...؟؟

وقتی اینو تو ذهنم به چالش می کشم به ۲ نتیجه ی پایه ای می رسم

۱)چون کامپیوتر جدید محترم فونت فارسی نداره و در حال حاضر دارم با کامپیوتر بابا بزرگ محترم ترم می نویسم 

۲)چون کمی (فقط کمی) نوشتن تو وبلاگی که جز خودت کسه دیگه ای آدرسشو نداره هجو به نظر میاد...البته این خواسته ی خودم بود چون می خواستم واسه آدمای درونم بنویسم ولی خوب الان دارم کم کم می فهمم که می تونم تو همون وبلاگ درونم با کامپیوتر درونم  بنویسم واسه آدمای درونم ...

۷۳ درصد از آهنگی که دارم دانلود می کنم(چه گوارا با صدای نامجو...) دانلودید ۲۳ درصد دیگه رو بی کارم ...فکر کردم نوشتن تو وبلاگ دیگه لا اقل به اندازه ی ول گردی تو نت هجو نیست...اونم با وضعیتی که فردا از حفظی ترین درسای دینی امتحان دارم ...و یه احساس واقعا قابل تحسین:

احساس می کنم سطح وبلاگم با این پست یهو به شدت داره نزول می کنه...حقیقتش اینجوریه که آدمای درونم خیلی با این نوشته ها حال نمی کنن!!!!

هی..دانلود شد...چه گوارا

حدافظ موهومی...!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 2:53 بعد از ظهر  توسط چکمه | 
فکر می کنم من خیلی گناهدارم...دلم واسه خودم میسوزه البته دقیقا اینطوریه که یه بعدی از وجودمه که داره دلش برای سایر بعدها می سوزه

 دقیقا به یه قورباغه ی قورورو نیاز دارم! از همونایی که زهزه تو خورشید را بیدار کنیم داره...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 اسفند1387ساعت 4:7 بعد از ظهر  توسط چکمه | 

(8کیک بروانی ٬ 27 پاکت کوچک شیر٬ قرصfefol   و چند بسته مغز تخمه آفتابگردان مزمز به همراه کتاب ها و لباسها مون چیزایی بودن که برای گذراندن 2 هفته در خانه ی مامانی همراه خود آوردیم)

15 روز خانه ی مامانی اینا زندگی کردن یعنی:

1۵ روز همراه تلوزیون رادیو هم روشن بودن

1۵ روز روی زمین ولو شدن و در کنار روشنفکر ترین آدمی که می شناسم_بابایی_ مجله ها و روز نامه های پخش شده روی فرش را خواندن یا دیدن شبکه های جهت دار تلوزیون

15 روز با اکراه دستشویی رفتن و بوی سیگار گرفتن

1۵ صبح خواب آلود و 15 بعد از ظهر لعنتی رابه بطالت با اضطراب برای درس خواندن و 15غروب غم انگیز رابا بغض و بعد 15 شب پر آرامش و مرموز را با افکار فلسفی-انسانی گذراندن...

15 روز کمی بیشتر راحت بودن و 15 روز کمی متفاوت تر زندگی کردن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 8:16 بعد از ظهر  توسط چکمه | 
دلا دیدی که خورشید از شب سرد
چو آتش سر ز خاکستر برآورد

زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت شقایق گشت از این خون

نگر تا این شب خونین سحر کرد
چه خنجرها که بر دلها گذر کرد

ز هر خون دلی سروی قد افراشت
ز هر سروی تذوری نغمه برداشت

صدای خون در آواز تذرو است
دلا این یادگار خون سرو است
ه.ا.سایه

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 دی1387ساعت 12:50 بعد از ظهر  توسط چکمه | 

ميز 82 بودي نه؟ مي دونستم عزيزم!

جاي انگشتاي يخ زدت و اونجا ديدم...

چه انتظاري ازشون داري ؟

اونا حتا هنوز نمي دونن تو سياهي با خطاي سفيد يا سفيدي با خطاي سياه!فقط اسم خودشونو گذاشتن شاعر...

ما چي ما فقط يه مشت آدميم كه هيچكي دوستمون نداره تنها شباهتمون به هم همينه

حتي خودمونم همو دوست نداريم

بعضي  وقتا انقدر ازت بدم مياد كه دلم مي خواد دونه دونه انگشتاي يخ زدتو بشكونم...ولي نه

وقتي ياد كار كثيف اونا مي افتم دستتو تو دستم مي گيرم و انگشتاتو هي ها ميكنم  هي ها ميكنم هي ها ميكنم هي ها ميكنم  هي ها ميكنم  هي ها ميكنم  هي ها ميكنم هي ها ميكنم هي ها ميكنم  ولي اين دستاي يخ زده ي لا مذهب تو كه ديگه گرم نميشن انگشتات شهوت كلام دارن هي ور ميزنن هي ورميزنن هي ور ميزنن ميگن ميگن ميگن ميگن تا بلخره رگات پاره شدن و از انگشتاي سياهت خون اومد ولي تو كه نمي فهميدي. انگشتات از سرما بي حس شده بودن. من هي خونارو پاك مي كردم و ها مي كردم هي پاك مي كردمو ها مي كردم هي پاك ميكردم و ها ميكردم  انگشتاي مريضت ديگه داشتن داد مي زدن دق دليشونو از جماعت شاعرو ميز 82 سر من خالي ميكردن كليد سوالا رو بلند بلند مي گفتن و  به 8زبان زنده دنيا ترجمه مي كردن و من هي ها مي كردم ...خون انگشتات ديگه بند اومده بود چون ديگه خوني نبود كه بريزه رگات به سختی می خزیدن و از زير پوستت ميومدن بيرون و نفس نفس زنان نحوه ي بارم بندي آزمون بعدي وفرياد مي زدن ديگه حالم داشت بهم مي خورد آخه يه آزمون مذخرف انقدر ارزش داره؟ درسته كه اون آشغالا تورو رو ميز 82 گذاشتن تا يخ كني ولي حالا كه يخ كردي ديگه بس كن....بجاش برات رو ميز 82 تقلب نوشتم...تو كه هيچي حاليت نبودفقط هي مي خنديدي ولي مفصلا ي ملتهبت از درس و اون شاعراي عوضی گذشته بودنو داشتن كل نظام آموزشي و نظام زبان و زير سوال مي بردن دستتو ول كردم ديگه واقعا خسته شده بودم ديگه كم كم داشتم مي مردم فكر كنم منم يخ زده بودم ...حتي شايد يه ذره مردم... نمي دونم! دستت يهو ول شد و رو زمين افتاد از سرما تمام بدنت كبود شده بود پيش خودم فكر كردم تو يكي به امتحان بعدي نمي رسي ... شايد امروزآخرين روزي بوده كه از ديدن صحنه ي غم انگيز تازه طلوع كردن خورشيد وسطاي زنگ اول نسبت به كل دانش آموزاي ايران احساس ترحم كردي...  حيف! منو بگو تو اون سرما اون همه برات تقلب نوشتم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 دی1387ساعت 5:9 بعد از ظهر  توسط چکمه | 

سررسید دفتر روز است نه شب

عشق سودای شبانه است که درازست و قلندر پیدا

جان به جان آفرین تسلیم نمی شود

بازگشت همه به سوی او نیست....

آه که این طور...

دست به قنداق نمی رود...

تفنگ غلاف می شود........

جهان اصلا نمی چرخد؛ راه هم نمی رود

روز به شب نمی نشیند

روز به شب نمی نشیند ای ی ی ی ی

آه پس که این طور

بهرام گور از پله بالا نمی رود

آهو به دست هیچ کس آرام نیست

غزل در کوچه روانه نیست

غزل در کوچه روانه نیست...........

معشوق همیشه پابرجاست

تکرار نمی شود همه چیز

شب وصل قبل از تولد نیست

عقل یک لاستیک فرسوده نیست؛ گیر کرده در گل و لای

مغز نیست یک مخابرات متروکه

مغز نیست یک مخابرات متروکه.....

آه که این طور...

آه که این طور...

آه پس که این طور..(محسن نامجو)

+ نوشته شده در  شنبه 7 دی1387ساعت 1:28 بعد از ظهر  توسط چکمه | 
هیچ چیز مطلق نیست...پس همه چیز شاید یک چیز بیشتر نیست...چون همه چیز می تواند یک چیز باشد وقتی هیچ چیز مطلق نیست!!!

(چرا چیزی مطلق نیست؟ چون نه انسان و نه من قادر به درک درست نيست.علاوه بر این  در ریاضی که علم محض است هر مساله ای با استفاده از مسائل دیگر اثبات می شود و این روند تا جایی ادامه دارد که به اصول اولیه برسیم که نمی توان آنها را اثبات کرد و از نظر انسان بدیهی اند اما با وجود این بدیهیات به تناقض هایی بزرگ میرسیم...در تک تک دیده ها و هر چه درک می شود می توان شک کرد و از کجا باید فهمید که آنچه ما درک می کنیم همان چیزی است که واقعا وجود دارد مثلا کرم ها درک ۲ بعدی دارند و هیچ کرمی نمی داند که جهان برای ما انسان ها ۳ بعد دارد. اصلا حقیقتی واحد وجود دارد که ما برداشت های متفاوتی از آن کنیم؟حال "من نوعی" که به این نتایج می رسم در وجود انسان های دیگر نیز شک میکنم شاید انسان های دیگر تنها در ذهن من باشند وشاید وجود داشته باشند و حتی امکان دارد که انسان های دیگر آنطور نباشند که من درک می کنم شاید چیزهایی که من از کسی می شنوم همان چیز هایی نباشد که او می گوید برای مثال:من می گویم: چه چای خوش بویی او می شنود خوب دم نکشیده (ممکن است اصلا او از آنچه من چای درک میکنم بز یا هر چیز دیگری درک کند)پاسخ می دهد:چای گیلان خوب رنگ نمی گیرد اما من می شنوم چای گلستان است...و هیچ مشکلی هم به وجود نمی آید.یا اصلا شاید آن رنگی که من آبی می نامم کسی دیگر مشکی (از نظر من)ببیند ولی او به مشکی من بگوید آبی!....)پس هرچه دارد درک می شود ممکن است چیزی دیگر باشد و آنچه من درک می کنم  من است چون در ذهن من است ومن همه چیز است چون "من" درک می شود ((می توان گفت همه ی شعر های جهان را من گفتم یا تمام علوم را من ساختم یا شایدم نه!))

حالا  احساسات این وسط چه میشود؟هر طور که باشد من دارم احساس میکنم و درد می کشم و عشق می ورزم گرچه من خودم درد و عشق و همه چیز هستم ولی در هر حال نمی توانم در شرایط مختلف احساس را کنترل کنم پس باید با احساسات کنار آمد و لذت برد...نهایت بر انگیخته شدن احساسات انسانی در مواجهه با یک اثر هنریست ...معشوقه برای عاشق یک اثر هنریست و جذابیت علم برای محقق در جاییست که شبیه به هنر میشود کلا" علم نوعی هنری نگریستن است و استدلال و منطق هیجان آور! علم هنر و هنر علم و این دو شامپو(یا هر چیزی دیگر هستند)

آنچه که در  مواجهه با اثر هنری روی می دهد برداشت یک فضاست نه تنها یک جمله و شعار...در هنر یک فضا به کمک کلمه و صدا و رنگ و...منتقل میشود و احساسات را بر می انگیزد(حد اقل در آثار هنری جدید. چون معنا دیگر در شعار یا جمله های متعارف نمی گنجد) 

در شعر(همه چیز شعر است!)  با ترکیب کلمات با وجود این مساله که می توان صفات را غیر متعارف بیان کرد(  چون آنچه من درک می کنم می تواتند هر چیزی دیگر باشد) همین طور معنا زائیده می شود (معنادر فضا تعریف می شود" فضا زائیده می شود") و می توان این گونه  زائید و زائید و زائیدو بر انگیخت و بر انگیخت و بر انگیخت احساسات را...و گسترش داد معنا را(با ایجاد فضای جدید) 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 دی1387ساعت 9:47 بعد از ظهر  توسط چکمه | 
این از نگاهت که بوی بوس می داد

این از تنت که سرد تر از هوای صبح ساعت چهار بود

و به همان اندازه نفس کشیدنی

به صبح صاعت چهاري بودن فضاي سينه ات قسم

كه از كوچه هاي تن صبح ساعت چهاريت تنها ترم

در آغوشم گير قبل از طلوع خورشيد(كه مي رينه به اين فضاي بوسيدني-بوئيدني )

تا تنها عابر كوچه هاي سردت باشم

معشوقه ي آرامم !

تو تمام شك مني

تمام بي جوابي هايم

در آغوشم گير

خواهش ميكنم! 

من لباس گرم پوشيده ام

و آماده ي آماده

نگران نباش سر ما نمي خورم...

 توضیحات اضافی(به زور طلایه که هیچ دوست نداشتم وبلاگم را ببیند):

در این متن برعکس آنچه فکر می کنید این صبح ساعت ۴ نیست که استعاره از آغوش معشوقه بلکه این آغوش معشوقه که استعاره از صبح ساعت چهاره...و خود معشوق افکار و عقایدیه که در آغوش صبح ساعت چهار که هوایی خنک و سبک داره به سراغم میان...شک ها و بی جوابی ها...و هوای صبح ساعت چهار بوئیدنی...این جوری میشه که وقتی صبح ساعت ۴ پا می شی تا حد اقل ۲ کلمه درس بخونی و دست خالی نری مدرسه معشوقه آرام و سرد تمرکز را بهم میریزد...

 

...
+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت 6:20 بعد از ظهر  توسط چکمه | 
لب هایت را

بیشتر از کتاب هایم

دوست دارم...

 - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - 

از هرچه می دانم بی خبرم و از هرچه بی خبرم

هیچ نمیدانم

پس چگونه می توانم مرگ را باور کنم

چرا که میدانم تو روزی خواهی مرد

ژاک پرور

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 آذر1387ساعت 5:54 بعد از ظهر  توسط چکمه | 
جان جانانمی

جاروی جانمی

جنگ با جان نوجوانمی

جیغی

جیغ بر سر جان بی جانمی که

جور جنگ با جان جانانش...

جیغ جگر خوارمی

جانمی!جانمی؟

مجموعه ی جملات بی جوابی

خوابی

جورابی

جور آبی

پنج جهان پشت سری

جبرا" مرا می نگری

جدا"مرا می نگری؟

خارج ازمیدان جاذبه ی جورابی 

تو اجتماع معشوقه های خوابی

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط چکمه |